Wednesday, January 22, 2025

با افتخار

يه مدتى هست كه پوزيشن كاريم تغيير كرده به " پِين اين دى اس" واقعاً در نوع خودش افتخار و ابتكاريه. ايشالا از پِيْن به كاكتوس ارتقاع پيدا كنم والله از سرشونم زياده. اينو خوندين يه اسپندى دود كنين

Sunday, January 19, 2025

نو جاجمنت - حتی شما دوست عزیز

يه هم دانشگاهى داشتم مى گفت راجع به دو نفر با من شوخى نكنين: فتحعلی اویسی و باخ. یه دوست دیگه‌مون هم بود با تونالیته‌‌ی کمی تا قسمتی متفاوت، تو کیف پولش یه طرف عکس عیسی مسیح بود، یه طرف انریکه ایگلسیاس.

Saturday, January 18, 2025

سندروم چیز بی‌قرار

اسم این سندروم چیه که هر روز در مورد کار و جا و زمان و مکان زندگی یه تصمیم جدید می‌گیره آدم؟

Wednesday, January 15, 2025

تا زود

الان خوندم داور‌هم جون خودشو گرفت. بیشتر از ده سال بود حرف نزده بودیم، تمام وجودم یخ زد. یاد دوره‌ی اصلاح‌طلب‌ها و عصرآزادگان افتاد٫م.. ستون پنجم و خیلی لحظه‌های ریز و درشت.

Tuesday, January 14, 2025

ناله‌ی اول

نمى‌خوام از «ترین» زیاد استفاده کنم، اما به نظرم تسلا طراحی خیلی چیزاش -من جمله باز شدن در و پنجره‌هاش- بسیار بسیار تخمیه. آخرین چیزی که بهش فکر شده استفاده‌ی کاربردیه. هر چیز خاصی لزوماً جالب نیس. هر‌بار سوار اوبر می‌شم باید یه دور گوگل کنم که اشتباهی به جای در، پنجره رو نکشم پایین. جدیداً شنیدم خیلیا دور و اطرافم این کارو می‌کنن و فحشش می‌دن.

خلاصه‌ش تو یه جمله اینه که یو‌اِکس و یو‌آیِش* خیلی تخمیه.

پ.ن

فارسی و انگلیسی رو انگار نمی‌شه کنار هم نوشت اینجا.

*UX | UI

بيست و پنجم دى ماه

هى يه جمله مى‌نویسم، هی می‌بینم چقد کلیشه به نظر میاد، انگار برا صدا و سیما نوشتم. اَی بابا. این همه حرف تو کلّمه، انگار میزان غُر بر ثانیه‌م فقط تو ذهنم زیاد شده این مدت.

Sunday, January 12, 2025

فوت … فوت

يك دو سه، يك دو سه، امتحان مى‌کنیم.

بعد از حدود پونزده سال اومدم و نوشته‌هامو خوندم. بعضیاشون واقعاً افتضاحن.. اما نگهشون می‌دارم تا روند زندگی و تغییر فکریمو جلوی چشمم داشته باشم.

بیست و چندم دی‌ماه هزار و (سیصدو) چهارصد و سه

ساگنه-اسلو

Monday, January 3, 2011

همیشه قضایا گندتر از چیزی هستن که به نظر میان

Wednesday, November 17, 2010

تکرار

غلط کرده هر کی میگه نمیشه آدم به خودش دروغ بگه ،

بد تر اینکه همیشه فک میکنی بارِ آخره ، بارِ آخره؟!؟

Saturday, October 9, 2010

تابستانه

یکی از کارمندای ساب ویِ تورونتو ( تی تی سی) در حالیکه یه کَتی نشته روبه روی من و یواشکی منو ورانداز می کنه ، ایستگاه به ایستگاه از پنجرۀ کنارش مردم رو چک می کنه که جا نمونن و باز هم زیر چشمی منو می پاد. از این احساس های لحظه ای خوشم میاد، از اینایی که از کسی خوشت میاد برای چند لحظه و سعی می کنی تو ذهنت تجسم کنی که کیه؟ از کجاس؟ جرج هست یا گودرز؟ و بعد می ری و دیگه نمی بینیش. روبه روم یه درِ آینه ای هست که دارم نگاش می کنم ، یه جفت چشمِ دیگه هم اضافه شده